تبليغاتX
بسوی فرداهای روشن

بسوی فرداهای روشن

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم
برای تو...شیلا که دلمو دوباره.......
شیلای عزیزم.....با اومدنت علیرغم اینکه فکر نمی کردم دیگه کسیو به حریم دلم راه بدم ولی آرومم کردی.....و دوباره احساس می کنم که می شود زندگی کرد.....این پست رو به تو تقدیم می کنم ......در پست های بعدی حتما میام و مفصل صحبت می کنم با بقیه دوستان...گرفتاریهای کاری....مسائل انتخابات و ......باعث شد نتونم آپ دیت کنم ولی حتما میام.......خیلی حرف دارم.....خیلی..... ديده ام عشقهايی را که می آيند و خيالاتی را که جان می گيرند گذرانده ام ٬ شبهايی از جنون را و شبهايی که تا بی انتهايی امتداد دارند....دیگه خیلیا اینو می دونن عزیز دلم عاشق گشته ام از برای سرگرمی و از برای دل ديده ام ٬لبهای بر افروخته و نا محدود بودن احساسات را و آن بوسه هايی که گويای دوست داشتن است هر آنچه هستم و هر آنچه دارم را فدا کرده ام درد عشق ورزيدن را کشيده ام......درد بی صداقتی رو هم چشیده ام عزیزم و پوست ماه شب چهارده را لمس کرده ام پوستی که تو آنرا به زهر آلوده کرده ای من فرشته ای را از نزديک ديده ام و بهشت را در پشت خانه ام... اما همچون تو کسی نديده ام. عشق ورزيدن چيز خاصی است ه به سادگی به وجود نمی آيد و ازبين نمی رود و به صورت واقعی برايت اتفاق می افتد عشق زمانی به وجود می آيد که که به دنيايی که در آن هستی فکر می کنی عشق ورزيدن مثل جادو می ماند که شرح دادنش مشکل است. عشق ورزيدن زمانيست که معشوقت را از خطرات حفظ می کنی عشق ورزيدن زمانيست که او را در آغوش می گيری و زمان و مکان را فراموش می کنی عشق ورزيدن زمانيست که او را می بينی و خشمگين می شوی و زمانيست که از احساساتت مطلع می شوی... برای عشق ورزيدن بتو ستاره ای خواهم دزديد و آن را به تو هديه خواهم داد برای عشق ورزيدن بتو و فقط برای در آغوش گرفتن تو درياها را پشت سر خواهم گذاشت برای عشق ورزيدن بتو همراه با آتش به باران خواهم پيوست برای عشق ورزيدن بتو برای بوسيدن تو تمام زندگيم را خواهم داد عشق ورزيدن زمانيست که نامت را بر گستره آسمان می نويسی و زمانيست که در رويا او را با خود به جای ديگری می بری... عشق ورزيدن زمانيست که ياد او هميشه در ذهن تو ميماند و زمانيست که می فهمی او ديگر همه چيز تو در زندگيست. آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای دلپذيرآن را در قلب خود حس کند. مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای و آهی از دل نکشيده ای؟؟ به راستی چند بار از سر کوچه يا خيابانی گذر کرده ای و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟ چند بار در نيمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال روياهايت ، لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟ عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هيچ انسانی را که قلبی در سينه داشته باشد، يارای گذر دوران زندگانی نيست. دردی است که زيبايی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق ديد و نوای اميد بخشش را در تپش قلب او شنيد.. عاشقی زيباست.همچون لحظه ی ديدار،عاشقی زيباست..... و عاشقی بس زيباست. داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟ اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!! گفتم اضطراب؟ از کجا فهميدی ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟ يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که: عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است.... راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟ پس تو هم مانند من عاشقی..... نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!! آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟ عشق سوگند خوردن دارد؟....... نه.........مگر نه؟؟؟ ديدی پس تو هم عاشقی مانند من....... مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟ آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟ پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟ دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟ نه ؟ ؟ ؟آخر چرا؟ ؟ ؟ آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟ دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!! توی خواب و توی رويا ، رو دلم تو پا گذاشتی
+نوشته شده در ساعتتوسط علی فدایی |