تبليغاتX
بسوی فرداهای روشن

بسوی فرداهای روشن

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم
کریسمس و سال نو مبارک...!

سلام....معذرت می خوام اول که قرار بود این پست را با هم صحبت کنیم که فرصت نشد...حتما در اولین فرصت میام....انقدر داد و بیداد نکنین...ولی باشه ...از این دفعه دیگه نظر خواهی رو باز می گذارم...این پست را به خاطر سال نو و کریسمس به شادی....سام...مریل...فیونا....مایک و همه دوستای گل مسیحیم تقدیم می کنم....عزیزای دلم...کریسمس و سال نو همتون مبارک....همیشه به یادتونم و آرزومند آرزوهاتون....علی

کریسمس

کریسمَس یا نوئل نام جشنی است در آیین مسیحیت که به منظور گرامیداشت زادروز مسيح برگزار میشود. بسیاری از اعضای کلیسای کاتولیک روم و پیروان آیین پروتستان، کریسمس را در روز 25 دسامبر جشن گرفته و بسیاری نیز آنرا در شامگاه روز 24 دسامبر برگزار میکنند. همچنین اعضای بیشتر کلیساهای ارتودوکس در سراسر دنیا نیز روز بیست و پنجم دسامبر را به عنوان عید میلاد جشن میگیرند. برخی از مسیحیان ارتودوکس در روسیه، اوکراین، سرزمین مقدس (ناحیه تاریخی فلسطین) و دیگر مکانها، به سبب پیروی از گاهشماری یولیانی، جشن کریسمس را در روز 7 ژانویه برپا میدارند. اعضای کلیسای ارامنه طبق سنت منحصر به فردی روز ششم ژانویه را به عنوان روز میلاد و همچنین روز غسل تعمید مسیح در یک روز جشن میگیرند.

ایام دوازده روزه کریسمس با سالروز میلاد مسیح در 25 دسامبر آغاز گشته و تا جشن خاج‌شویان در روز 6 ژانویه ادامه میابد. هرچند مهم‌ترین عید مذهبی در گاهشمار مسیحی، روز عید پاک ( به عنوان روز مصلوب شدن و رستاخيز عیسی) میباشد، مردم بسیاری به‌خصوص در کشورهای ایالات متحده و کانادا، کریسمس را پراهمیت‌ترین رویداد سالانه مسیحی محسوب میدارند. با وجودی که این روز، یک عید مذهبی شناخته میشود، از اوایل سده بیستم میلادی به بعد به طور گسترده به عنوان یک جشن غیر مذهبی برگزار شده و برای بیشتر مردم، این ایام به عنوان دور هم جمع شدن اقوام و دوستان و هدیه دادن به هم، شناخته میشود. کریسمس با آیین‌های ویژه‌ای به‌طور مثال آراستن درخت کریسمس، برگزار شده و شخصیتی خیالی به نام بابانوئل در آن نقشی مهم دارد.

 ریشه لغوی

واژه کریسمس (به انگلیسی: Christmas)، به معنای توده مردم در روز مسیح[۱] در حدود سال 1050 میلادی به صورت واژه Christes maesse در انگلیسی قدیم به معنی «جشن مسیح»، وارد زبان انگلیسی گردید و محققان معتقدند، گونه کوتاه‌تر آن یعنی Xmass شاید در قرن سیزدهم برای نخستین بار به کار رفته باشد. واژه قدیمیتر «یول» (Yule) احتمالاً از واژه آلمانی jōl یا انگلوساکسونی geōl که به جشن انقلاب زمستانی اشاره دارد، مشتق شده است. واژه‌های متناظر در دیگر زبانها چون، نَویداد (Navidad) در اسپانیایی، ناتاله (Natale) در ایتالیایی و نوئل (Noël) در فرانسوی، همگی معنای «میلاد» را تداعی میکنند و واژه آلمانی Weihnachten، به معنی «شب تقدیس‌شده» میباشد.

 ریشه تاریخی

تاریخدانان در مورد آنکه مسیحیان از چه زمانی شروع به برپاداشتن جشن میلاد مسیح نمودند، راسخ نبوده اما بیشتر محققان معتقدند که کریسمس در قرن چهارم میلادی در امپراتوری روم به عنوان جایگزینی برای جشنهای پگانیسم در هنگامه انقلاب زمستانی رایج شد. پیش از از پذیرفتن آیین مسیحیت، رومیان هر ساله در روز 17 دسامبر در جشنی به نام ساتورنالیا به سیاره کیوان (ساترن)، ایزد باستانی زراعت، احترام مینهادند. این جشن تا هفت روز ادامه میافت و انقلاب زمستانی را که طبق گاهشماری یولیانی باستان حدوداً در 25 دسامبر واقع میشد، شامل میگردید. هنگام عید ساتورنالیا، رومی‌ها اقدام به برپاداشتن جشن و سرور، به تعویق انداختن کسب و کار و منازعات، هدیه دادن به همدیگر و آزادکردن موقتی برده‌ها مینمودند. همچنین آیین رازآمیز میترائیسم، بر پایه پرستش ایزد باستان ایران زمین، میترا در سرزمینهای تحت فرمانروایی روم باستان اشاعه زیادی یافته بود و بسیاری از رومیان، رویداد بلندتر شدن روزها به دنبال انقلاب زمستانی را با شرکت کردن در مراسمی به منظور بزرگداشت میترا، جشن میگرفتند. این جشنها و سایر مناسک تا روز اول ژانویه ادامه میافت که رومیان انرا روز ماه و سال جدید میدانستند.

گرچه اناجیل چهارگانه تولد عیسی را با جزئیات شرح میدهند، ولی هیچ تاریخی را ذکر نمیکنند. تاریخدانان تاریخ دقیق زادروز عیسی را نمیدانند، اما برخی با رجوع به اناجیل، میلاد مسیح را در اعتدالین (بهار یا پاییز) واقع میدانند. چنانکه در انجیل متی آمده که در هنگام میلاد عیسی، «چوپانان گله های خود را به صحرا می بردند».

کلیسای کاتولیک روم روز 25 دسامبر را به عنوان زادروز مسیح برگزید تا به مراسم پگانیسم در آن زمان معنا و مفهوم مسیحی بخشد. برای نمونه، کلیسا جشن زادروز میترا خدای نور و روشنایی را با جشن بزرگداشت زادروز عیسی که عهد جدید او را نور و روشنی جهان مینامد، جایگزین نمود. کلیسای کاتولیک با این امید که پیروان آیین میترا را به آیین مسیحیت وارد کند، به انها اجازه داد تا به عنوان بزرگداشت زادروز مسیح به برگزاری جشن و سرور خود در تاریخ معین شده پیشین ادامه دهند.

بابانوئل

شخصیتی که امروزه به شکل پیرمردی مهربان و چاق با لباس سرخ رنگ و ریشی سفید و بلند، در هنگامه کریسمس در میان برگزار کنندگان این جشن ظاهر می گردد به چندین اسم شناخته می شود.

بابانوئل (Papa noel)، سانتا کلوز (Santa claus) و سنت نیکولا(Saint Nicola) از معروفترین این اسامی اند.

 

 آئین های کریسمس

برگزاری کریسمس در کشورهای مختلف مسیحی بنا به سنت و رسم و رسوم آنان، تفاوتهایی نیز با یکدیگر دارد. اما مشترکات این مراسم این است که: مسیحیان برای جشن گرفتن میلاد عیسی مسیح به کلیساها می‌روند، در منزل یک درخت کاج را تزیین و چراغانی می کنند و در خیابانها و کوچه ها دسته دسته سرودهای پرستشی و شکر گذاری اجرا می نمایند.

درخت کریسمس
سنت درخت کریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی که مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمیگردد. همچنین در آن زمان عده ای هرمهایی از چوب میساختند و آنرا با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین میکردند.

به تدریج رسم استفاده از درخت کریسمس در بخشهای دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا کرد. در سال 1841، انگلستان، پرنس آلبرت (Prince Albert)، شوهر ملکه ویکتوریا (Queen Victoria) با آوردن درخت کریسمس به کاخ ویندسور (Windsor) و تزیین آن با شمع، شیرینی، میوه و انواع آب نبات، استفاده از درخت را به چیزی مد روز مبدل کرد.

واضح است که خانواده های ثروتمند انگلیسی به سرعت از این مد پیروی کردند و با ولخرجی تمام به تزیین درخت میپرداختند. در سالهای 1850، این تزیینات شامل عروسک، لوازم خانه مینیاتوری، سازهای کوچک، جواهرات بدلی، شمشیر و تفنگ اسباب بازی، میوه و خوراکی بود.

بسیاری از آمریکاییهای قرن نوزدهم، درخت کریسمس را چیزی غریب میدانستند و اولین درخت کریسمس در آمریکا، مربوط به سال 1830 است که آنهم توسط ساکنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته شده بود. این درخت برای جلب کمکهای مردمی برای کلیسای محلی برپا شده بود. در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یک کلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساکنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع کردن تزیینات شدند.

در حدود سالهای 1890، لوازم تزیینی کریسمس از آلمان وارد میشد و درخت کریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت میافت. جالب است که ار.پاییان از درختان کوچکی که حدود 1 تا 1.5 متر طول داشتند استفاده میکردند در حالی که آمریکاییان درختی را میپسندیدند که تا سقف خانه برسد.

در اوایل قرن بیستم، آمریکاییان درختهای کریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خودشان تزیین میکردند اما بخشهای آلمانی/آمریکایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینیهای کوچک بادامی ادامه میدادند.

کشف برق، به ساخته شدن چراغهای کریسمس انجامید و امکان درخشش را برای درختان به ارمغان آورد. پس از آن دیدن درختان کریسمس در میدان شهرها به یک منظره آشنای این ایام مبدل شد و تمام ساختمانهای مهم-چه شخصی و چه دولتی- با برپا کردن یک درخت، به اسقبال تعطیلات کریسمس میرفتند.

در تزیین درختهای کریسمس اولیه، به جای مجسمه فرشته در نوک درخت، از فیگورهای پریهای کوچک- به نشانه ارواح مهربان- یا زنگوله و شیپر- که برای ترسانیدن ارواح شیطانی به کار میرفت- استفاده میشد.

در لهستان، درخت کریسمس با مجسمه های کوچک فرشته، طاووس و پرندگان دیگر و تعداد بسیار زیادی ستاره، پوشیده میشد. در سوئد، درخت را با تزیینات چوبی که با رنگهای درخشان رنگ آمیزی شده اند و فیگورهای کودک و حیوانات از جنس پوشال و کاه تزیین میکنند. دانمارکیها، از پرچمهای کوچک دانمارک و آویزهایی به شکل زنگوله، ستاره، قلب و دانه برف استفاده میکنند. مسیحیان ژاپنی بادبزنها و فانوسهای کوچک را ترجیح میدهند.

تزیین درخت در اوکراین نیز بسیار جالب است، آنها حتما در تزیین درخت خود از عنکبوت و تار عنکبوت استفاده میکنند و آنرا خوش یمن میدانند، زیرا بنا بر یک افسانه قدیمی، زنی بی چیز که هیچ وسیله ای برای تزیین درخت و شاد کردن فرزندان خود نداشت، با غصه به خواب میرود و هنگام طلوع خورشید متوجه میشود که درخت کریسمس خانه اش با تار عنکبوت پوشیده شده است و این تارها با دمیدن خورشید به رشته های نقره مبدل شده اند.

+نوشته شده در ساعتتوسط علی فدایی |
بخشی از زندگینامه مارادونا از زبان خودش!

سلام....چطوریایین......می دونم از دستم دلخورین....هم به خاطر اینکه نظر خواهی رو حذف کردم...هم به خاطر اینکه دیر به دیر میام....ایمل های همتونو خوندم...مرسی از لطف همتون...این چند وقت درگیر نظام مهندسیو زبانو و کامپیوترو رزومو و خیلی موارد دیگه بودم...این پست رو به شقایق و خودم!!!!!!و همه آرژانتینیهای تیفوسی دنیا تقدیم می کنم...از پست های آینده با حرف های خودم و نظر خواهی فعال و تشکر و قدردانی از همه شما  میام....مراقب خودتون باشین....واقعا تو این روزایی که سرم شلوغ بود و وبلاگمو آپ دیت نکرده بودم دلگرمم کردین با ایمل ها و اظهار لطفتون....حالا حتما مفصل با هم صحبت می کنیم.....پس فعلا به امید دیدار و به سوی فرداهای روشن.....دوستون دارم...علی

   

ديه گو آرماندو مارادونا ستاره افول ناپذير فوتبال جهان  در كتابي  فراز و نشيب هاي زندگي پر مخاطره  خود را به رشته تحرير در آورده است .

در حال حاضر كه شروع به نوشتن كتاب زندگي خودم ( من ، ديه گو هستم ) مي كنم در هاوانا پايتخت كشور كوبا به سر مي برم ، و سرانجام تصميم گرفتم تا همه چيز را در مورد زندگي ام بنويسم .

با وجود اين كه خيلي ها بر اين باور هستند كه همه چيز را در مورد من مي دانند و بازگوئي آنها عجيب به نظر مي رسد ، اما مطمئن هستم كه باز هم مطالب ناگفته باقي مانده است.

تاكنون راجع به خيلي از موضوعات و مسايلي كه برايم پيش آمده صحبت كرده ام ، اما هنوز مطمئن نيستم كه تمامي موضوعات مهم را توضيح داده باشم.

طي مدت اقامتم در اينجا مي خواهم با نحوه زندگي يك شهروند كوبايي آشنا شوم. به حافظه ام فشار مي آورم تا گذشته خودم را به ياد بياورم و اين برايم خيلي جالبه ، چرا كه با وجود تمامي اشتباهات و كاستي ها هيچ دليلي براي پشيماني به خاطر آنچه كه تا به حال اتفاق افتاده نمي بينم.

علاوه بر اين يادآوري گذشته وقتي كه آدم از صفر شروع مي كند و مي داند كه تمام دوران زندگي اش براي آنچه كه به دست آورده و آنچه كه در آينده هست مجبور مي شود كه بجنگد و تمام زندگي اش يك مبارز دائم بوده خيلي لذت بخش مي نمايد.

آيا شما مي دانيد من از كجا آمده ام ؟ مي دانيد قصه زندگي من شروعش از كجا بوده ؟ من علاقه شديدي به بازي با توپ داشتم اما اوايل خود من هم از اين همه علاقه باخبر نبودم.

حتي فكرش را هم نمي كردم. بازي فوتبال را از پست دفاع شروع كردم اما هميشه بازي به عنـوان ليبرو بـرايم چيز ديگري بود. امـا افسوس كه پـزشك ها بازي بـا توپ را برايم قدغن كرده اند چون نگرانند كه با اين كار قلبم از كار بيفتد.

وقتي كه داخل زمين بازي به عنواني ليبرو هستي انگار كه از بالا داري تمام زمين را مي بيني و همه چيز را تحت كنترل خود داري و مي تواني تصميم بگيري كه در هر لحظه به كدام سمت زمين حركت كني و اين احساس را داري كه حاكم مطلق زمين هستي.

اما آن زمانها كه تازه فوتبال را شروع كرده بودم « ليبرو» اي در كار نبود و مهم اين بود كه پشت سر توپ بدوي و در حين بازي آن را در اختيار داشته باشي.

 

بازي با توپ تنها چيزي بود كه مرا آرام مي كرد و البته احساس عجيب مرا. اگر يك توپ به من بدهيد مي بينيد كه اشتياق بازي و تفريح با توپ را هنوز با تمام وجودم دوست دارم. فقط كافيه كه يك توپ در اختيارم بگذارين و اجازه بدين كه چيزي رو كه بلدم اجرا كنم حالا مهم نيست كه كجا دارم بازي مي كنم، اون موقع فقط حواسم به توپ جمع است. اما مردم وجودشون خيلي مهمه ، اين مردم هستند كه به شما انگيزه تمرين و بازي ميدن. اما مردم داخل زمين بازي نيستند يعني همان جايي كه يك بازيكن فوتبال از بازي با توپ لذت مي بره.

لذت بردن از بازي با توپ درست همان كاريه كه اوايل در فيوريتو و سپس در جاهاي ديگه بهش مشـغول بودم . حالا فـرق نمي كرد كه در استـاديـوم « ويمبـلي » بـاشم يـا در استـاديـوم « ماركانا» با يكصد هزار تماشاچي. در آن زمانها در فيوريتو در محله ويلا هميشه براي بازي آماده بوديم حتي زير تابش شديد نور آفتاب بازي مي كرديم.

مادرم ( توتا) كه باوسواس زياد مواظب من بودهميشه به من مي گفت: پلو ( لقب ديه گو بوده ) اگر مي خواهي بازي كني بايد حتماً بعد از ساعت پنج بعداز ظهر باشه يعني وقتي كه آفتاب رفته، من هم جواب مي دادم: چشم مامان جان، نگران نباش و با دوستم شروع به بازي مي كرديم و هيچ چيز ديگه اي غير از بازي برايمان مهم نبود.

زير نور آفتاب تا ساعت 7 غروب خودمان را هلاك مي كرديم در حول و حوش همان ساعت ، بازي رو مدتي نگه مي داشتيم و از يكي از همسايه ها آب مي خواستم و به همان شكل در تاريكي به بازي ادامه مي داديم. هنوز هم از اونجا صداهايي رو مي شنوم كه به من مي گن: اين زمين براي بازي به حد كافي روشن نيست. بله من در تاريكي بازي مي كردم .

نمي دونم شايد ما واقعاً بچه هاي خياباني بوديم اما من فكر مي كنم « بچه هاي سخت كوش » لغت مناسبي باشد. اگر مادرم دنبال من مي گشت مي دونست كجا مي تونه منو پيدا كنه. در همان محل هميشگي در حالي پيدام مي كرد كه مشغول دويدن دنبال توپ بودم. روزهاي شنبه و يكشنبه از صبح تا شب اما بقيه روزهاي هفته از ساعت 5 بعدازظهر به بعد بازي مي كردم ، چون بايد به مدرسه مي رفتم. چون نمي خواستم برخلاف خواسته والدينم عمل كنم و اينكه هنوز مطمئن نبودم كه شانس رفتن به يك باشگاه را دارم ، هر كاري كه مي كردم به خاطر بازي با توپ بود. اگر مادرم منو براي انجام كاري به بيرون مي فرستاد هر چيزي كه شبيه به توپ بود را با خودم مي بردم تا در بين راه باهاش بازي كنم. اون چيز مي تونست يك پرتقال يا يك گلوله كاغذي باشه به همين صورت هم از پله هاي پل بالا مي رفتم در حالي روي پاي راست لي لي مي كردم و با پاي چپ چيزي را حمل مي كردم.

به همين شكل تا مدرسه مي رفتم عابراني كه منو نمي شناختند از موضوع سر در نمي آوردند، اما كساني كه مي شناختند تعجب نمي كردند. اونا پسرهايي بودند كه همه چيز را با هم تقسيم مي كرديم. حتي اگه اون چيز يك تكه پيتزا بود. ما 4 يا 5 نفري به « بلانكادا» مي رفتيم نزديك پل « ال ايسنا» جايي كه هنوز بهترين پيتزاي دنيارو درست مي كنه و يك پيتزا مي خريديم و بين خودمون تقسيم مي كرديم به هر نفرمون فقط يك تكه مي رسيد. خاطرات جالبي از دوران كودكي خودم در ناحيه « ويلافيوريتو» كه در آن جا به دنيا آمدم و بزرگ شدم دارم كه با عنوان مبارزه از آن دوران ياد مي كنم. آن روزها در خونمون در « فيوريتو» اگه به موقع سر سفره مي رسيدي مي تونستي غذا بخوري و اگه نمي رسيدي غذا گيرت نمي آمد. يادم مي آد كه تابستانها هوا خيلي گرم و در زمستانها حسابي سرد بود.

خانه ما از سه قسمت تشكيل شده بود از درب فلزي كه رد مي شدي حياط رو به رويت بود كه فقط زمين خالي بود و بعد داخل خانه مي شدي ، آشپزخانه كه علاوه بر محل آشپزي محل خوردن غذا ، نوشتن تكاليف مدرسه و بقيه كارها بود و دو اطاق ، سمت راستي كه متعلق به پدر و مادرم بود و اطاق سمت چپ كه يك اطاق در ابعاد 2*2 متر بود و مورد استفاده ما 8 فرزند خانواده . موقع بارش باران بايد براي خلاصي از شر چكه هاي آب به خارج از خانه مي رفتي چون داخل خانه بيشتر از بيرون خيس مي شدي.

در منزلمان از گالن هاي 20 ليتري روغن با مارك تجاري YPE براي آوردن آب از تنها شيرآبي كه در سر چهار راه بود استفاده مي كرديم ، براي اينكه مادرم بتونه براي شستشو ، آشپزي و ديگر كارها استفاده كنه و با همين گالن شروع به تمرين با وزنه كردم و از آنها به عنوان وزنه در حين تمرين استفاده مي كردم. مجبور بوديم كه با دستمان آب داخل گالن ها را به صورتمان بپاشيم و به همين ترتيب تا شستشوي بقيه اعضاي بدنمان ، از همه سخت تر شستن صورت بود كه با يك دست بايد ظرف را گرفته و با دست ديگر شست. در فصل زمستان اگر مي شد كه از انجام اين كار شونه خالي كرد خيلي خوب مي شد. در تابستانها تفريح خاصي نداشتيم با دوستم « نگرو» كارهاي بچگانه مي كرديم و در كنار آن از بازي با توپ هم غافل نبوديم.

 

 

 

 

 

                                       ضربه هاي سنگين پدر مارادونا
                                               

اولين توپي كه صاحب آن شدم بهترين هديه اي بود كه تا آن زمان به من داده مي شد. آن را خاله ام ، مادر بتوBeto ( بتوزاراته) به من داد يعني خاله دوريتاام. جنس اون توپ از چرم درجه يك بود. من در آن زمان 3 ساله بودم و شب ، هنگام موقع خواب تمام مدت توپ رو بغل مي كردم هميشه گفته ام كه از بچگي تو كارهام حرفه اي بودم. براي اولين تيمي كه منو قبول كرد بازي كردم. بعضي وقت ها تو خونه به من اجازه رفتن به بازي رو نمي دادن و من هم ديوانه وار شروع به گريه مي كردم . اما هميشه 5 دقيقه قبل از شروع بازي مادرم توتا به من اجازه رفتن رو مي داد اما راضي كردن پدرم « دون ديه گو» به اين راحتي ها نبود. من شرايط پدرم را درك مي كردم چطور مي شد كه درك نكنم. در حالي كه تمام مدت كار سخت انجام مي داد براي اينكه ما فرزندان بتونيم درس بخونيم و غذا بخوريم؟ درس خواندن چيزي بود كه پدرم از من مي خواست ، مي خواست كه درس بخونم. پدرم از سال 1955 از « كورينتس» به فيوريتو اومده بود البته بعداز مادرم توتا ، چون اول مادرم به همراه خواهر بزرگم لولا كه تو بغلش بود به اونجا اومد. در آن زمان در فيوريتو خاله سارايم زندگي مي كرد و اون بود كه به پدر و مادرم پيشنهاد داد كه به بوئنوس آيرس برويم. چون اونجا مي تونستيم زندگي بهتري داشته باشيم. در آنجا پدرم با « ريتا» خواهر ديگرم و مامادورا مادربزرگم كه انسان فوق العاده اي است آماده شدند تا با شرايط جديد روبرو بشن.

پدرم تو كورينتس « كرجي بان » بود و براي « دون لوپو» كار مي كرد. حيوانات را با قايق به جزاير مي بردالبته وقتي كه سطح آب پايين بود هنگامي هم كه آب بالا مي آمد دوباره به سراغ آنها مي رفت تا آنها را به مزرعه ببره. پدرم روي رودخانه زندگي مي كرد و تمامي رموز رودخانه رو مي شناخت و هنوز هم مي شناسه. آنجا چيزهاي زيادي را كه مورد علاقه اش بودند در كنار خود داشت، چيزهايي كه هنوز هم درباره آنها عقايد مشترك داريم؛ ماهي ، برنج و فوتبال . حتي تا امروز يكي از بهترين تفريحات من ماهيگيري است هيچ وقت كسي نمي تونه برنجي به خوشمزگي برنج پدرم بپزه و طبق آنچه كه هميشه به من گفته اند فوتبال رو واقعاً خوب بازي مي كرده و ضربه هاي سنگيني به توپ مي زده . اما هنگامي كه مادرم ازش خواست كه براي پيدا كردن شغل بهتر به بوئنوس آيرس بره اون هم به بوئنوس آيرس رفت و شغل هم پيدا كرد و در يك آسياب استخوان خردكني از ساعت 4 صبح الي 3 بعدازظهر مشغول به كار شد.

مارادونا : دون ديه گو ، بهترين انسان روي كره خاكي

پدر و مادرم با توجه به درآمدشان در يك منزل كرايه اي ساكن شدند و پس از مدتي به يك منزل كمي بهتر نقل مكان كردند و سر آخر در منزلي كه از حلب هاي شيرواني ، چوب و كمي آجر درست شده بود در نزديكي تقاطع « ازامور» و « ماربو براوو» سكني گزيدند. آن خانه هنوز هم تقريباً بـه همان شكل سرپا است، در آنجا بود كه السـا مـارياپس ، من ، رائول (لالو) هوگو ( توركو) و كلوديا ( كالي ) به دنيا آمديم. براي سير كردن اين همه شكم بايد پدرم سخت كار مي كرد و اينكار براي اون مثل خودكشي بود به همين خاطر من سعي خودم را مي كردم تا حداقل خرج را داشته باشم. بعضي اوقات پدرم پس از گرفتن حقوق براي من كفش كتاني مي خريد و من هم بلافاصله آن را پاره مي كردم چون كه از صبح تا شب را به بازي مي گذراندم و آن وقت بود كه شروع مي كردم به گريه و واقعاً گريه مي كردم، چون علاوه بر اينكه كفش پاره كرده بودم مي دونستم پدرم كتكم مي زنه. اما من اين مطالب را به اين دليل كه بخوام پدرم رو مقصر جلوه بدهم بيان نمي كردم . در آن زمان تربيت بچه با الآن فرق مي كرد. پدرم به خاطر مشغله زياد فرصت صحبت كردن و توجيه كردن منو نداشت و به همين خاطر مجبور مي شد كه منو كتك بزنه. اون مثل من كه وقت كافي براي صحبت كردن با بچه هام يعني دالما و گيانينا دارم و مي تونم بهشون بگم : "بيا اينجا مي خوام يك موضوعي را برات توضيح بدم " وقت نداشت و بايد حتماً استراحت مي كرد حتي اگر زمان كوتاهي باشه براي اينكه بتونه براي ساعت 4 صبح به سركار بره وگرنه اوضاع تو خونه به هم مي ريخت و غذايي هم براي خوردن نبود. گفتن اين مطالب به اين خاطره كه همه خوانندگان متوجه باشند كه خانواده هاي زيادي هستند كه به همين شكل زندگي مي كنند و من هم تجربه زندگي فقيرانه را هم داشتم. هنوز هم پدرم دون ديه گو را به عنوان بهترين فرد در روي زمين مي شناسم و باز هم تكرار مي كنم و به اون و مادرم مي گم كه اگر آسمان را از من بخوان تقديمشان مي كنم

+نوشته شده در ساعتتوسط علی فدایی |